من فقط حدس می زنم.

من فقط حدس می زنم

هر روز صبح، وقتی با اتومبیل، دخترم را به مهدکودک می برم، آنها را می بینم. خودشان را نه، بلکه چادرهایشان را می بینم. وقتی هنوز هوا خیلی سرد نشده بود، چادرها بدون پوشش و با همان رنگهای شاد و گوناگونشان، کنار هم، در پیاده رو ردیف شده بودند اما حالا که هوا سردتر شده، روی هر چادر، نایلونی، پتویی، رواندازی و یا فرش کهنه ای اضافه شده تا جلوی باد و سرما را بگیرد و کمی حائل شود. تعداد چادرها متفاوت است. بعضی روزها هفت یا هشت تا چادر می بینیم، بعضی روزها کمتر. اما دو سه تا چادر را مدتی طولانی است که می بینم. شاید سه چهار ماهی می شود. انگار کارشان خیلی طولانی شده. صبح های زود که می گذریم، دور و بر چادر خبری نیست. شیشه ماشین جلوی چادرها بخار کرده است و معلوم است هنوز کسانی داخل آن خوابیده اند. اما نزدیک ظهر اگر از آنجا بگذریم، بساط گاز پیک نیکی و خوراک پزی هم به راه است. وقتی باد می آید، خوشحالم، چون هوای دود گرفته شهرم را تمیز می کند اما وقتی از جلوی چادرها رد می شوم، دلم می خواهد باد کمی مهربان تر شود تا در این هوای سرد ساکنین چادر کمتر بلرزند. وقتی باران می آید برف می بارد از پاییز و زمستان پربرکت امسال شاد می شوم اما وقتی می بینم چادر چادرنشین ها خیس خیس شده، از خدا می خواهم لااقل در این خیابان شهرمان باران را کمی مهربان تر بباراند.

من هرگز ساکنین داخل چادرها را از نزدیک ندیده ام و با هیچکدام از آنها حرف نزده ام. آنها را نمی شناسم. خبرنگار هم نیستم که بروم و با آنها مصاحبه کنم و بپرسم که برای چه، مدت طولانی، با یک ماشین نمره شهرستان و یک چادر، در پیاده روی این خیابان ساکن شده اند. این پیاده رو، روبروی بیمارستان شریعتی است من فقط حدس می زنم. آیا حدس من درست است؟ آیا این چادرها متعلق به خانواده هایی است که عزیزشان در سانتر پیوند مغز استخوان شریعتی بستری است؟ این تنها حدس من است ک این چادرها مربوط به کسانی است که مجبورند تمام پولشان را صرف درمان و خرید داروهای بیمارشان کنند. من حدس می زنم که آنها خانواده ای یا قوم و خویشی در تهران ندارند که مدت چند ماه در خانه آنها ساکن شوند و از طرفی نمی توانند از پس هزینه کمرشکن اجاره خانه کوچکی در آن حوالی بر بیایند. مخصوصاً شنیده ام که وقتی بفهمند خانه را برای مدت کوتاه تر از یک سال می خواهی، مریض داری و چاره ای نداری، آن را با قیمتی بسیار بالاتر از عرف به تو اجاره می دهند.

من حدس می زنم که ساکنین این چادرها هم دوست داشتند در یکی از شهرهای بزرگ نزدیک شهرستان خودشان، سانتر پیوند استخوانی وجود داشت و آنها مجبور نبودند ساکن پیاده روهای تهران شوند. یا لااقل دلشان می خواست که بیمارستان روبروی چادرشان پانسیونهای کوچک و مجهزی داشت تا مثل خیلی از کشورهای پیشرفته، خانواده های بیماران پیوندی را درخود جا بدهد تا آنها علاوه بر دغدغه بیماری عزیزشان و تهیه داروها، دیگر از باران و برف و گرما و سرما، نگران نباشند. یا آرزو داشتند که دست کم، بیمه های گوناگون پوشش خوبی ...

من فقط حدس می زنم.

/ 1 نظر / 27 بازدید
ملت بلاگ

سرويس وبلاگدهي ملت بلاگ براي ساخت وبلاگ رايگان فارسي براي حمايت از زبان شيرين پارسي در پهناي اينترنت پا به عرصه نهاد و اميد بتوان گامي هر چند کوچک براي اثر بخشي زبان پارسي در جهانيان انجام داد.